تبليغاتX
عشق آسمانی

عشق آسمانی

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد،در دام مانده باشد،صیاد رفته باشد...

...پچ ؛ پچ...


سلام

نمیدونم اسم این پست رو چی بذارم، یه جور نظر سنجی یا درد دل یا  خاطره نویسی هست که واسه کامل شدنش به نظرات همتون نیاز دارم.

*ریشه این فکر از اون روزی به وجود اومد که توی یادداشت هام نوشتم:12تیر رو تو ذهنت نگه دار تا همیشه یادت بمونه نباید به کسی دل ببندی...*

اون روز فکر کردم خدا رهام کرده به حال خودم. ازش دلخور بودم ، همش به خودم میگفتم : یعنی من اینقدر آدم بدی هستم که همه باید منو بشکنن؟ اما همین چند روز پیش فهمیدم احساساتم بی جون شده،فهمید وقتی کنار کسی که دوسش دارم راه میرم،فقط تظاهر میکنم که دوسش دارم.. نه اینکه از اول اینجوری باشه !!! خودش با رفتارش احساس منو کشت - منم خیلی راحت قبول کردم که همه خاطرات دو سالمو فراموش کنم..

حالا این منم با سه روز پاکی! الان سه روزه که  درگیرش نیستم !سه روزه  مدام تو فکرمه که باهام بازی شده و....

سرتونو درد نیارم،خلاصه اینکه خواستم دیدگاه تک،تک شما دوستان رو درباره عشق (چه زمینی و چه آسمانی) در مقاطع مختلف زندگیتون بدونم.

مثلا دیدتون از عشق وقتی 14ساله بودید یا هستید،در 18 سالگی ،20سالگی و22سالگی.(درصورت امکان هر 4 مقطع رو بنویسید.)

نظراتتون تا وقتی که بهترین نظرات انتخاب نشن تایید نمیشود.و گلچینی از بهترین نظرات به ایمیل تمامی نظر دهندگان ارسال میشود. پس  فراموش نکنید که آدرس ایمیل رو هم بنویسید.


+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت   توسط آسمان  | 

عشق بی گناه


دیگه بیشتر از این نمیتونم کنار تو عاشق بمونم

دیگه دوست ندارم تو رو به آینده زیبات برسونم

دیگه بی علته موندم ما با هم،کافیه ! بسه ! نمیتونم..

از یاد هر دومون میره ،این عشقا ساده میمیره،خاطرات میره از یادت.

بعد از من کل دنیاتو قسمت کن با اونکه با تومیمونه اونکه میخوادت.

ما فاصله گرفتیم از هم اما عشق ما این وسط بی گناه بود،

قلب من سختی ها رو طی کرد اما قلب تو تازه اول راه بود.

حالا دارم اینو تازه میفهمم،دوستی ما یه اشتباه بود....


به یاد دوستم   J.I.J.I







+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت   توسط آسمان  | 

هزار و یک بار عشق

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.

و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.

سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت   توسط آسمان  | 

پرنده

به گنجشک گفتند، بنویس:

عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید
.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،

به خاک و زمین تن نداد
.

*
و گنجشک هر روز

همین جمله
ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه

وهی سطر، سطر

چه خوش خط و خوانا نوشت

*
وهر روز دفتر مشق او را

معلم ورق زد

وهر روز هم گفت: آفرین

چه شاگرد خوبی، همین

*
ولی بچه گنجشک یک روز

با خودش فکر کرد
:
برای من این آفرین
ها که بس نیست!
سوال من این است

چرا آسمان خالی افتاده آنجا

برای عقابی شدن

چرا هیچ کس نیست؟

*
چقدر از "عقابی پرید
"
فقط رونویسی کنیم

چقدر آسمان، خط خطی

بال کاهی

چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ

چرا نقطه هر روز با از سر خط

چرا...؟

برای پریدن از این صفحه ها

نیست راهی؟

*
و گنجشک کوچک پرید

به آن دورها

به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست

به آن نورها

وهی دور و هی دور و هی دورتر

و از هر عقابی که گفتند مغرورتر

و گنجشک شد نقطه ای

نه در آخر جمله در دفتر این و آن

که بر صورت آسمان

میان دو ابروی رنگین کمان

***

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت   توسط آسمان  | 

سیاه کوچکم ! بخوان

 

کلاغ لکه ای بود  بر دامن اسمان

و وصله ای ناجور بر لباس هستی

صدای نا هموار و نا موزونش خراشی بود بر صورت احساس

با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید

کلاغ خودش را دوست نداشت

بودنش را هم

کلاغ از کائنات گله داشت

فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست

کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:

((کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود))

پس بال هایش را بست و دیگر اواز نخواند

خدا گفت:

((عزیز من! صدایت ترنمی ست که هر گوشی شنوای ان نیست

اما فرشته ها با صدای تو به وجد می ایند

سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها منتظرند))

ولی کلاغ هیچ نگفت

خدا گفت:

((تو سیاهی ٬ سیاه چون مرکب که زیبایی را از ان می نویسند

زیباییت را بنویس

اگر تو نباشی ابی من چیزی کم خواهد داشت

خودت را از اسمان دریغ نکن))

و کلاغ باز خاموش بود

خدا گفت:

((بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم

سیاهیت را و خواندنت را))

و کلاغ خواند این بار عاشقانه ترین اوازش را

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت   توسط آسمان  |